من ماندانا هستم

دي ماه ٩٦ متوجه سرطان بدخيم ريه ، متاستازيك شدم. بعد از مدتي مغز هم درگير شد و مجبور به پرتودرماني شدم و همين باعث ريزش موهام شد.

روزها وقتي ميديدم چطوري موهام مياد پايين خجالت ميكشيدم 😒

اما يك روز به پسرم گفتم اينها كه قراره بريزه پس بيا همه رو برام بزن و من شدم با يه كله كچل گرد. 👩🏻‍🦲راستش خودم خيلي دوست  داشتم و لذت ميبردم . فقط گاهي سنگيني نگاه بعضي كه من رو ميديدن آزارم ميداد . بعد مدتي دوستان لطف كردن و از يكي از گريمورهاي سينما خواهش كردن كه برام كلاه كيس درست كنن اما اصلا نتونستم باهاش كنار بيام اونهم شايد به اين دليل بود كه من موهاي بسيار پري داشتم. اينبار برام از يك كشور ديگه آوردن اوردن اما با اونهم نتونستم كنار بيام چون من خودم رو با اون ظاهر و اون بي مويي قبول كرده بودم و افتخار ميكردم كه اگه موهام رو از دست دادم

اما بجاش خدا توانايي مقابله با بيماري رو بهم داده بود كه فقط بهم ٦ ماه فرصت داده بودن تا به امروز دست به سرش كردم💪🏻 چون من انگيزه خيلي قوي دارم و اون به سامان رسوندن سه تا پسرهستش كه متاسفانه تو كوچيكي پدرشون رو از دست دادن. ياد گرفتم انگيزه  خيلي مهمتر از نداشتن موست

 

مطالب مشابه:  سمیه